•مارس 30, 2008 •
تا کنون 14 نظر داده شده
به سفر خواهم رفت ، دور از همهي خيانتها . دور از همهي كثيفيها . دوربينم را خواهم برد . از رقص گوشماهيها عكاسي خواهم كرد و در تنهايي شب دريا خواهم گريست به تنهاييهايم و سبك خواهم شد . برايتان صداي دريا را به يادگار خواهم آورد .
+ خیلی سیاه تر از حالا… / شعري از ترانهي عليدوستي
ارسال شده در يادداشتهاي شخصي
•مارس 28, 2008 •
تا کنون 4 نظر داده شده
چند وقت پيش در يادداشتي در چلچراغ هم نوشتم كه زياد اهل ادبيات رايج خصوصا صحبت راجع به ادبياتي چون بوف كور و ادبيات خستهكننده اينچنيني نيستم . ديوانهي كشف آثار عجيبم . كافيست نگاهي به كتابخانهام بيندازيد تا مطمئن شويد عجب آدم مزخرفي هستم . كتابخانهام سرشار از كتابهاي آدمهاييست كه نميشناسم و در هيچ مجلهي ادبي نامي ازشان برده نميشود . البته منظورم كتابهاي دانيل استيل و نسرين ثامني نيست . آنها را كه همه ميشناسند! اما نميدانيد كتابهايي خواندهام ، فيلمهايي ديدهام ، موزيكهايي سر كشيدهام كه شيداييام كرده است . كاري كردهاند كه ناگهان به خيابان بزنم و براي خودم عاشقانه اشك بريزم و عر بزنم . هيچ پيشنهاد خاصي هم از اين دست ندارم . فقط بگرديد . خسته كننده نيست .

+ كنار حوض نقرهاي يه قطره از خون منه ، گربهي همسايهي ما انگار كه باز آبستنه
+ دلتنگي
ارسال شده در Uncategorized
•مارس 26, 2008 •
تا کنون 11 نظر داده شده
من پاريس را دوست دارم و خيليها لندن را . اما مامن هميشگي من توالت خانهام است كه هميشه به من آرامش عطا ميكند | ناتاليا گيزنبورگ |
رخوت افتضاحي دارم . صبحها ساعت هشتونيم ، نه ميخوابم و شبها ساعت يازده از خواب بيدار ميشوم . ميتوانم اعتراف كنم مزخرفترين تعطيلات سال نو را تجربه ميكنم . كارم شده است ولگرديهاي اينترنتي ، با سپهر چاي خوردن و ولگردي نيمه شب و درست كردن برنامههاي راديوييام .نه ميتوانم هزينهي يك سفر معمولي را بپردازم و نه آدمي را پيداميكنم كه من را آدمي خوش سفر بداند و با من به سفر بيايد . اوضاع افتضاحيست . با دوست دخترم به هم زدهام . حتي ديگر هيچكس نيست كه قربان صدقهام برود .
با خودم فكر ميكنم شايد بتوانم به سفر پيادهرو بروم . دو سال پيش در روزنامهاي ستوني مينوشتم كه نام سفر پياده رو را با خودش يدك ميكشيد . توي آن مطلبم معمولا جاهايي را در تهران معرفي ميكردم كه خيلي كم به آنجاها سر ميزنيم و خودش ميتواند به مكاني براي يك سفر داخل شهري فوقالعاده تبديل شود . اما حتي حوصلهي همين سفرهاي كمخرج درون شهري را ندارم .
مزيتي كه سفر به من هديه ميدهد ، جدا كردن روح مريضم از بدنم است . چينيها مثال جالبي دارند ؛ ميگويند كسي كه به سفر طولاني ميرود روحش را جا ميگذارد و چند روزي طول ميكشد تا روحش بار ديگر به او بپيوندد . بدك نميشود اگر روحم چند روزي با من نباشد و وقتي ميآيد و ميچسبد به من تعجب كند كه حالم بهتر است ! اگر از من بپرسيد دوست داري كجاها بروي ؟ميگويم : پاريس ، مسكو و هزار جاي ديگر . اما حالا عليالحساب همين شمال خودمان هم خوب است . درد بگيرند عيد نوروز امسال را .
ارسال شده در يادداشتهاي شخصي